بسم الله الرحمن الرحیم

اتوبوس واحد دارد نزدیک می شود. آنقدر از صبح دور دانشگاه آزاد طواف کرده ام[1] و ایستاده ام و نگاه کرده ام که گاهی وسوسه می شوم راهپیمایی را بی خیال شوم و برگردم خانه. اما اتوبوس شلوغ با همه جور تیپ و سن از کودک دبستانی تا پیرزن های عصا به دست ، من را به خاطر این تصمیم شرمنده می کنند.آن ته ته های دلم دوست داشتم مردم کمتری بیایند تا جایی روی صندلی  برای نشستن من باشد.اما هر ایستگاه جمعیت کمتر که نمی شد،هیچ ، بیشتر و بیشتر می شد! هنوز از آن تصمیمم شرمنده ام.

ترافیک سنگین ما را مجبور می کند با این همه پادرد و کمردردمان بقیه مسیر را پیاده برویم.اولین شخصیتی که می بینم مردیست با بچه ای در بغل . البته حتما آمده است، خریدی  بکند، مردی با بچه ی بغل و راهپیمایی؟!

هر چه به فلکه برق نزدیکتر می شویم، تنوع جمعیت حاضر بیشتر می شود .در ذهنم چیزهایی می گذرد :

با دوستان سوار تاکسی شدیم تا انتهای مسیر فقط از رهبر حرف می زنیم و عملکرد مختلف دولت.بحث کاملا سیاسی بود.وقتی خواستیم پیاده شویم ، راننده گفت :کرایه 300 تومان[2]. با تعجب به هم نگاه کردیم این مسیر همیشگی ما بود و همیشه صد و  پنجاه تومان ! اعتراض کردیم.راننده با عصبانیت گفت : برید به رهبرتون بگید.همزمان جواب دادیم : چه ربطی به رهبر داره؟!مشخص بود که به خاطر موضع سیاسی ما عصبانیست. حواسش نبود و به جای اینکه از پول ما 300 تومان کم کند ، 50 تومان کم کرد. بقیه پول را برگرداندم و گفتم : به خاطر رهبرمون بقیه اش رو دادم! با دوستان تا می توانیم به راننده فحش می دهیم!

اخبار از رادیوی اتوبوس پخش می شود.خبر دادن وام برای خانه است.زنی از کنار دستی اش در رابطه با آن سوال می پرسد .خانم دیگری جوابش را می دهد و تا می تواند از وضع کشور می نالد و در آخر هم می گوید : «داره روز به روز وضع جامعه بدتر می شه.» بقیه هم تاکید می کنند و می خواهند درد دلهایشان را بازگو کنند .نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و شروع می کنم به حرف زدن و بیان مشکلات سالهای قبل و اینکه حالا دیگر آن ها را نداریم و نباید نا امید بود. و انشاءالله با یاری همدیگر،اوضاع جامعه هر روز بهتر خواهد شد.خیلی حرف می زنم .زنان چپ چپ نگاهم می کنند.پیاده که می شوم به خدا می گویم : تو چه شکلی این مردم ناشکر و ناامید رو تحمل می کنی؟!

خیلی وقت بود نان سنگک نخورده بودم.آن هم داغ .کیف پولم را گشتم و یک پنجاه تومانی پیدا کردم.رفتم توی صف نانوایی.پنجاه تومانی را دادم و گفتم : یک نون لطفا.شاطر با تعجب نگاهی به من و پول انداخت و گفت :  خانم با این نصفه نون هم نمی دن! من بیشتر از او تعجب کردم و پرسیدم :مگر نون دونه ای چند تومنه؟! گفت : 125 تومان.اطرافیان هاج و واج نگاهم می کردند.گفتم : چقدر گرون شده !یادم  هست، آخرین باری که نانوایی رفتم ، نان دانه ای 25 تومان بود.بالاخره به زور بلیط یک دانه نان گرفتم . تمام طول مسیر تا خانه را به این فکر می کردم که مردم حق دارند غر بزنند و به از بالا تا پایین مملکت گیر بدهند. فکر کردم  که من اگر قرار بود هر روز وسایل زندگی را تهیه کنم آن هم با این همه گرانی، نه انتخابات شرکت می کردم و نه راهپیمایی می رفتم .آخر نان دانه ای 125 تومان؟!

نزدیکی های حرم است.نگاهی به اطراف می اندازم.دخترانی با نوارهای سبز دور دستشان ، پیرزنانی که سر ایستگاه برای رفع خستگی نشسته اند و عکس رهبر در دستانشان است،کالسکه هایی متعدد با بچه هایی چندماهه و چند ساله.کودکان دبستانی، دختران راهنمایی و دبیرستانی ،راننده تاکسی که حسابی فحشش دادیم، آن زنان ناامید اتوبوس ، آن مرد و فرزند در بغلش و خودم بعد از خریدهای گران متعددم.همه و همه و همه هستند....همه ملت هوشیار ایران....

  

« اگر صدها بار برای نعمت هوشیاری این ملت، سجده شكر بجا آورده شود، باز هم كم است.»

 مقام معظم رهبری/ 19 دی ماه 88

 

 

باشه تسلیم! هم مطلب رو خیلی دیر نوشتم هم خیلی دیر به وبلاگ سر زدم برای به روز رسانی! انشاءالله مطلب بعدی را در همین هفته می زنم.

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


[1] دانشگاه آزاد رفتن و راه ندادن ما و این در و آن در زدن برای حضور، خودش ماجراهایی دارد که الان وقت گفتنش نیست!

[2] مال آن وقتهاست که تاکسی ها ارزانتر بودند!