بسم الله الرحمن الرحیم

به گوشی،که پر کرده ام از سخنرانی، نگاهی می اندازم.حسش نیست.هدفون را وصل می کنم و می روم به پوشه ی دعاها.امین الله را که خوانده ام.جامعه کبیره...طولانیست اما خیلی دلم تنگ شده.گوش می کنم: السلام علیک یا اهل بیت النبوه...

نزدیکی های میدان فردوسی یعنی آماده شدن برای استراحت و خوردن ساندویچ های الویه. با دوستان دور هم جمع شده ایم و اول از همه غر می زنیم که در این هوای سرد ، چرا ایست و استراحت و بعد هم یک گاز به ساندویچ و بعد چندجمله ای حرف . موضوع بحث هم ، همان بحث همیشگی مان است. مسائل مربوط به مسجد و بحث شیرین ازدواج!

دوباره حرکت و دوباره یاد تو...

استاد گفته بود که باید تحقیق را تا دو روز دیگر به دستم برسانید.من هم که کتابهایی که می خواستم ، پیدا نکردم.به پیشنهاد دوستم رفتم برای عضویت کتابخانه آستان قدس.به دوستم گفتم : حتما اینجا کتابهایی که می خوام داره ، خدا رو شکر امشب می گیرم تا فردا تحقیق کامل می شه.دوستم با تعجب گفت : الان فقط ثبت نام می کنی.عضویتت حداقل یک هفته دیگه فعال می شه.قلبم داشت می ایستاد.وارد حرم که شدم رو کردم به گنبد قشنگتان با پرچم سبز مواجش. گفتم : آقا ؛ من واقعا به این کتابها نیاز دارم.خودت یه کاریش بکن.حالا نمی شه عضویتم همین امروز فعال بشه.فرم عضویت را پر کردم .به مسئولش دادم و گفتم: کی بیام برای گرفتن کارت؟ گفت : همین الان براتون کارت رو صادر می کنم.چند دقیقه نگذشته بود که کارت را تحویلم دادند.توانستم چهار تا کتاب بگیرم.دو تا با کارت خودم و دو تا هم با کارت دوستم.تحقیق به موقع به دست استاد رسید.

بعد از این همه سال و ثبت نام کتابخانه ، هنوز هم هیچ کدام از دوستانم را ندیده ام که کتابخانه با این سرعت به آنها کارت عضویت بدهد.

باز هم شرمنده ام کردی آقا...

مسیر زیادی نمانده است.گروه خیلی کند حرکت می کنند.ازشان جلو می زنم.مسئولین تذکر می دهند.می روم عقب تا ببینم این کسانی که دیر می آیند ، چه شان شده است.خانمی را که اوایل حرکت جلوتر از همه بود ، می بینم.می گویم : چرا عقب افتادین خانم؟شما که از همه جلوتر بودید.به مادرش که سن بالایی دارد اشاره ای می کند و می گوید: آخه مامانم تا یک مسیری با ماشین اومد اما حالا می خوان پیاده بیان.چه عجیب!پا به پای مادر تا زیارت آقا.چه روزهایی که از پا درد مادرم و عقب ماندنهایش در مسیر ناله می کردم...آقا... ببخش...

انگشتان دستان و پاهایم را حس نمی کنم.بینی ام هم  که خیلی وقت است یخ زده است.سرما برایم عادی شده است.

ساعت از دوی نیمه شب گذشته است اما از میدان شهدا تاحرم شلوغ است.کاروانهای مختلف با دسته های مختلف نزدیک حرمند.به همه نگاهی می اندازم.آقا چقدر زائر...اما من دوست دارم خادمت باشم آقا.خادمی باشم تا ابد عاشق ...

فقط اشک می ریزم و به گنبد نگاه می کنم....حرفی نمانده است جز گریه و نگاه... آقا باز هم رافت تو و کم لیاقتی من....باز هم توفیق تو و ... ممنون آقا...ممنون...

 
 ادامه دارد...

12 /12/ 88  کنار آقا، عقد کردیم و عهد بستیم. قرار است که با هم بسازیم.خودمان را ،زندگی را ، خانواده را ، .... دعامان کنید.

انشاءالله با همسفر زندگیمان، راهیان نوریم.از آنجا که زود زود به روز می کنم(!!) گفتم که نگران نشوید!

 ادامه این داستان هم می ماند برای سال بعد !

 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم