از شور تا شعور (1)
توجه : این داستان حداقل، سه قسمت دارد! لطفا همه قسمتهایش را بخوانید!
بسم الله الرحمن الرحیم
پیاده رفتن تا حرم شده بود برایم آرزو. از درون، یک حسی این کارها را قبول نمی کرد و می گفت همین مدت را می توانی دو تا سخنرانی خوب گوش بدهی و یا چند صفحه ای کتاب بخوانی تا بیشتر نسبت به امام رضا(ع) معرفت پیدا کنی.اما امسال قصد کردم که هر جور شده ، حتی اگر از آسمان سنگ هم بیاید ، پیاده بروم پابوس.
بدون رضایت پدر و مادر نمی شد.بهانه شان سردی هوا بود.گفتم اگر شما بگید نرو ،نمی رم .راضی شدند. آقا(ع) راضیشان کرد.
حرکت ساعت 11 بود.برنامه ام این بود که 10 شب ظرفها را بشورم و دستی به سر آشپزخانه بکشم و ده و نیم هم شروع کنم به حاضر شدن.نزدیکی های ده رفتم زیر پتو.واقعا چقدر این خواب لذت بخشه! وسوسه شدم که نروم. هوا خیلی سرد بود.شیطان می گفت : امام رضا(ع) راضیه، بری و سرماخورده برگردی؟ !به عکس بالای سرم که ضریح قشنگ آقاست، نگاهی انداختم: تو بخوای ، می یام.نخوای هم نمی یای.من هم که همیشه تسلیم رضای توام رضا جان.خواهرم بلند می گوید: رفتی زیر پتو.مگر نمی خواستی بیای؟!
خودم را در آینه نگاه می کنم.آنقدر لباس پوشیدم و سر و صورتم را پوشانده ام که قابل شناسایی نیستم.دو تا جوراب ، دو تا شلوار ، ژاکت ، پالتو ، کلاه ، شال گردن و ... . می گویم : می ترسم از گرما بمیرم با این همه لباس!
ساعت 11 با برادر و خواهرم می رویم حسینیه ی آن طرف خیابان.حرکت از آنجاست.در حیاط حسینیه، دوستم را می بینم. می پرسم می رن انشاءالله امشب؟ می گوید : انشاءالله.صدای تماس برادرش با بچه های هیئت های مسجد را می شنوم: سلام مهدی جان! قبول باشه.چی شد می یاید شما هم یا نه؟.. از خواهرش ماجرا را می پرسم. می گوید : امسال ؛ هیچ کدومشون نمی یان.پارسال همه از مسجد حرکت می کردن ، می اومدن اینجا با هم می رفتیم اما امسال گفتن نمی یایم.
حرکت جمعیت شروع می شود.مثل دانشگاه ، مثل اعتکاف ، مثل حوزه دانشجویی، مثل... جمعیت خواهران چندین برابر برادران است! به دوستم که سابقه چندین ساله در پیاده روی دارد، می گویم : وای ؛ چه جمعیتی ! دمشون گرم.چه عاشقن !می گوید .امسال خیلی کمن. هرسال 200 نفری می شدیم.امسال هوا سرده دیگه !
به خودم قول داده بودم که در راه فقط به تو فکر کنم .آشنایی ام با تو کی بود ، نمی دانم.اما خوب یادم هست که یک شب قدر وقتی پایان مراسم، به تو سلام می دادند، با دلی شکسته گفتم : آقا ؛ انصافه؟! همسایه باشی و لیاقت زیارت پیدا نکنی.آخه من توی کل عمرم ، چندبار اومدم حرم؟خُب؛خودت مادر و پدرم رو راضی کن.خودت توی دلشون بنداز که بزارن تنهایی گاه ، گاهی بیام.چیه آقا؟ یعنی اینقدر گناهکارم که حوصله ام رو نداری؟ ...یادت هست آقا؟ بعد از آن مراسم، خودت ، دعوتم کردی و همان روز، نماز صبح را در حرمت خواندم. می دانم که سالهاست، مادر و پدرم را هم ،خودت راضی می کنی.
مسجد امام رضا(ع) در بلوار جلال آل احمد را که می بینم با تعجب می گویم : چقدر زود رسیدیم.چه عالی !
چای می دهند، می دانم که در راه خبری از دستشویی نخواهد بود. برنمی دارم!!
برادران ، وقتی کم باشند یعنی مداح ندارند و دستگاه صوت هم نیست .این یعنی یا حرف زدن با دوستان و یا تنهایی امین الله خواندن: السلام علیک یا امین الله فی ارضه ....
206ی نگه می دارد و شله زردها را بینمان تقسیم می کند.قاشق هم هست.خدا خیرشان بدهد.شالگردن را پایین می آورم و شروع می کنم به خوردن.یادم نمی آید تا حالا ، در حین راه رفتن، آن هم در هوای خیلی سرد ، چیزی خورده باشم.لب و انگشتان دستم را حس نمی کنم.فکر کنم یخ زده باشند!
ادامه دارد....
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سوهان،تکه ی باریک و تیغه ی فلزیست که برای شکل دادن،صاف کردن و تیز کردن به کار میرود.