بسم الله الرحمن الرحیم

بچه که بودم ، بزرگترین سوالم این بود که چرا من فقط می توانم ، موقعیت فعلی خودم را ببینم. چرا من نمی توانم سمیرا را ببینم که الان در خانه شان چه کار می کند؟ چرا فقط خانه خودمان را می بینم.چرا فقط می دانم که در این اتاق چه می گذرد.چرا من جای دیگران نیستم؟!

وقتی به جواب سوالم رسیدم ،خودم را جای آدمهای مختلف گذاشتم.جای دوستان و فامیل ، جای خواهر و برادر ، حتی جای پدر و مادرم.

وقت خواندن رمان و داستان هم شدم شخصیت اصلی آن. هنوز هم همان طوری ام.

وقتی سخنان امام (ره) را می خوانم ، می شوم امام (ره) . راسخ و استوار و پرصلابت: «تا شرك و كفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستيم...»

گاهی امام سجاد(ع) می شوم . وقتی صحیفه می خوانم و ناله می کنم:« فمَن أکرم یا الهی مِنک؟ و مَن أشقی ممن هلک علیک؟لا، من؟!....» [1]

 نهج البلاغه هم که من را نزدیک چاهها می برد و چقدر اشک می ریزم پای خطبه ها.می شوم امام علی (ع).

خنده دار است اما من تاکنون خدا هم شده ام . وقتی قرآن می خوانم و زیر لب زمزمه می کنم : أین تذهبون؟!فأنی توفکون؟!

.....

خودم را زیاد جای رهبر گذاشته ام.به خصوص امسال . قبل و بعد از انتخابات.

شب آن مناظره تاریخی ،خودم را جای رهبر گذاشتم. تا صبح خوابم نبرد!

این روزها، در سیزده آبان و شانزده آذر ،با تجمعات و توهین به عکس امام ،هربار که خودم را جای رهبر می‌گذارم، احساس می‌کنم موهایم یکی یکی سفید می‌شوند و چروکهای پیشانیم بیشتر و قلبم، چقدر درد می کند...

.

.

.

تا حالا خیلی سعی کرده ام که خودم را جای امام زمان (عج) بگذارم اما نمی دانم که چرا نمی‌شود... یعنی می‌شود اما... نه ! نمی‌شود...نمی‌شود...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



[1] صحیفه سجادیه/ دعای 37