تبليغاتX
سوهان
کاش سوهانی باشم. توانمند در شکل دادن ، صاف کردن و تیز کردن افکار خود و شاید دیگران!

  بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهي به نظام كفالت در عصر غيبت

پدران ما

تا حالا شده است يك گوشه بنشيني و  يك قلم و برگه دستت بگيري و فقط به پدرت فكر كني؟به اينكه او ، براي تو و ديگر خواهران و برادرانت ،براي اينكه به اينجا برسيد و راحت روي مبل دراز بكشيد و مجلات را ورق بزنيد و جدول پر كنيد،چه زحماتي كشيده است؟زبانم لال،اما اصلا تا حالا به اينكه پدر نباشد،انديشيده اي؟تو را نمي دانم اما من خيلي وقتها به آغوش گرم پدرم بيشتر از نوازشهاي مادرم نياز داشتم.به اينكه او در اين همه پريشاني زندگيم در كنارم باشد و خيلي جاها دستم را بگيرد.نه تو ،پدر من را مي شناسي و نه من ، پدر تو را.اما من و تو يك پدر مشترك هم داريم.حتما خوانده اي كه حضرت رضا(ع) در روايتي در تعريف نقش امام (ع) از تعبير پدر استفاده كرده اند:پدري مهربان و صميمي و دوستدار.يا اينكه حتما شنيده اي :" انا و علي ابوا هذه الامه" حضرت پيامبر(ص) و امام علي (ع) پدران اين امتند.اگر خودمان را جزئي از امت مسلمانان بدانيم ، حضرت رسول(ص) و امام علي(ع) مي شوند،پدرانمان.پدران من و تو.

ما پدر اين امتيم

آيا تا وقتي فرزندي وجود نداشته باشد ،واژه پدر شكل مي گيرد؟وقتي كسي به تو مي گويد ، من پدرت هستم ، يعني دارد :آغوش گرمش را خودش برايت باز مي كند."ما پدر اين امتيم" يعني : آيا كسي مي خواهد ما تكيه گاهش باشيم؟ آيا كسي هست كه بخواهد فرزند ما باشد؟ ....


مطلب را برای یک نشریه نوشتم.نمی دانم چه بلایی سرش آمده است.من که خوب ننوشته ام اما اگر متن سخنرانی حاج آقا حاج علی اکبری را بخوانید،حتما خیلی استفاده خواهید کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 13:3  توسط سوهان  | 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 پيامبر خدا(صلی الله عليه و آله):

مَن طَلَبَ الشَّهادَةَ صادِقاً أعطِيَها ولَو لَم تُصِبْهُ؛
هر كس به راستى خواهان شهادت باشد به (مقام) آن مى‏رسد، هر چند به شهادت نرسد.

ميزان الحكمة، ح 9787


دلم برای یک چیزهایی و یک جاهایی، خیلی تنگ شده است... خیلی...


  اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:6  توسط سوهان  | 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

خودش را وقف شهدا کرده بود.محال است کسی او را بیکار دیده باشد.استراحت برایش معنا نداشت.معتقد بود آدم باید آنقدر برای خدا بدود که وقتی مرد حسرت چیزی را نخورد.آن دنیا دستش پر باشد و بگوید دیگر بیش از این رمقی نداشتم...

شيدايي/مجموعه خاطرات علمدار روايتگري حاج شيخ عبدالله ضابط (ره)

 


اين يادداشت را براي تنبلي هاي خودم نوشتم.مي دانم كه براي به روز نرساني هايم بايد هم در اين جهان و هم درجهان ديگر پاسخگو باشم.اما خودش مي داند كه گاهی اوقات نمی شود گفت و اصلا نباید گفت و نوشت.

از فضاي دانشگاه خسته ام.اكثر دروس نه به درد دنيايم مي خورند و نه به درد آخرت. خيلي از سرفصلها هم تكراري هستند.كلاسهاي امروز را فقط به اين دليل كه مطمئن بودم برايم هيچ دستاوردي ندارند، نرفتم. يه جورهايي هدفم شده است :مدرك!

حتما طلا و مس را ببينيد.ببينيد و بگوييد كه ببينند.

مي نويسيم اما معلوم نيست كي!

دعامان كنيد.

 

  اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:42  توسط سوهان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به گوشی،که پر کرده ام از سخنرانی، نگاهی می اندازم.حسش نیست.هدفون را وصل می کنم و می روم به پوشه ی دعاها.امین الله را که خوانده ام.جامعه کبیره...طولانیست اما خیلی دلم تنگ شده.گوش می کنم: السلام علیک یا اهل بیت النبوه...

نزدیکی های میدان فردوسی یعنی آماده شدن برای استراحت و خوردن ساندویچ های الویه. با دوستان دور هم جمع شده ایم و اول از همه غر می زنیم که در این هوای سرد ، چرا ایست و استراحت و بعد هم یک گاز به ساندویچ و بعد چندجمله ای حرف . موضوع بحث هم ، همان بحث همیشگی مان است. مسائل مربوط به مسجد و بحث شیرین ازدواج!

دوباره حرکت و دوباره یاد تو...

استاد گفته بود که باید تحقیق را تا دو روز دیگر به دستم برسانید.من هم که کتابهایی که می خواستم ، پیدا نکردم.به پیشنهاد دوستم رفتم برای عضویت کتابخانه آستان قدس.به دوستم گفتم : حتما اینجا کتابهایی که می خوام داره ، خدا رو شکر امشب می گیرم تا فردا تحقیق کامل می شه.دوستم با تعجب گفت : الان فقط ثبت نام می کنی.عضویتت حداقل یک هفته دیگه فعال می شه.قلبم داشت می ایستاد.وارد حرم که شدم رو کردم به گنبد قشنگتان با پرچم سبز مواجش. گفتم : آقا ؛ من واقعا به این کتابها نیاز دارم.خودت یه کاریش بکن.حالا نمی شه عضویتم همین امروز فعال بشه.فرم عضویت را پر کردم .به مسئولش دادم و گفتم: کی بیام برای گرفتن کارت؟ گفت : همین الان براتون کارت رو صادر می کنم.چند دقیقه نگذشته بود که کارت را تحویلم دادند.توانستم چهار تا کتاب بگیرم.دو تا با کارت خودم و دو تا هم با کارت دوستم.تحقیق به موقع به دست استاد رسید.

بعد از این همه سال و ثبت نام کتابخانه ، هنوز هم هیچ کدام از دوستانم را ندیده ام که کتابخانه با این سرعت به آنها کارت عضویت بدهد.

باز هم شرمنده ام کردی آقا...

مسیر زیادی نمانده است.گروه خیلی کند حرکت می کنند.ازشان جلو می زنم.مسئولین تذکر می دهند.می روم عقب تا ببینم این کسانی که دیر می آیند ، چه شان شده است.خانمی را که اوایل حرکت جلوتر از همه بود ، می بینم.می گویم : چرا عقب افتادین خانم؟شما که از همه جلوتر بودید.به مادرش که سن بالایی دارد اشاره ای می کند و می گوید: آخه مامانم تا یک مسیری با ماشین اومد اما حالا می خوان پیاده بیان.چه عجیب!پا به پای مادر تا زیارت آقا.چه روزهایی که از پا درد مادرم و عقب ماندنهایش در مسیر ناله می کردم...آقا... ببخش...

انگشتان دستان و پاهایم را حس نمی کنم.بینی ام هم  که خیلی وقت است یخ زده است.سرما برایم عادی شده است.

ساعت از دوی نیمه شب گذشته است اما از میدان شهدا تاحرم شلوغ است.کاروانهای مختلف با دسته های مختلف نزدیک حرمند.به همه نگاهی می اندازم.آقا چقدر زائر...اما من دوست دارم خادمت باشم آقا.خادمی باشم تا ابد عاشق ...

فقط اشک می ریزم و به گنبد نگاه می کنم....حرفی نمانده است جز گریه و نگاه... آقا باز هم رافت تو و کم لیاقتی من....باز هم توفیق تو و ... ممنون آقا...ممنون...

 
 ادامه دارد...

12 /12/ 88  کنار آقا، عقد کردیم و عهد بستیم. قرار است که با هم بسازیم.خودمان را ،زندگی را ، خانواده را ، .... دعامان کنید.

انشاءالله با همسفر زندگیمان، راهیان نوریم.از آنجا که زود زود به روز می کنم(!!) گفتم که نگران نشوید!

 ادامه این داستان هم می ماند برای سال بعد !

 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 17:18  توسط سوهان  | 

توجه : این داستان حداقل، سه قسمت دارد! لطفا همه قسمتهایش را بخوانید!

بسم الله الرحمن الرحیم

پیاده رفتن تا حرم شده بود برایم آرزو. از درون، یک حسی این کارها را قبول نمی کرد و می گفت همین مدت را می توانی دو تا سخنرانی خوب گوش بدهی و یا چند صفحه ای کتاب بخوانی تا  بیشتر نسبت به امام رضا(ع) معرفت پیدا کنی.اما امسال قصد کردم که هر جور شده ، حتی اگر از آسمان سنگ هم بیاید ، پیاده بروم پابوس.

بدون رضایت پدر و مادر نمی شد.بهانه شان سردی هوا بود.گفتم اگر شما بگید نرو ،نمی رم .راضی شدند. آقا(ع) راضیشان کرد.

حرکت ساعت 11 بود.برنامه ام این بود که 10 شب ظرفها را بشورم و دستی به سر آشپزخانه بکشم و ده و نیم هم شروع کنم به حاضر شدن.نزدیکی های ده رفتم زیر پتو.واقعا چقدر این خواب لذت بخشه! وسوسه شدم که نروم. هوا خیلی سرد بود.شیطان می گفت : امام رضا(ع) راضیه،  بری و سرماخورده برگردی؟ !به عکس بالای سرم که ضریح قشنگ آقاست، نگاهی انداختم: تو بخوای ، می یام.نخوای هم نمی یای.من هم که همیشه تسلیم رضای توام رضا جان.خواهرم بلند می گوید: رفتی زیر پتو.مگر نمی خواستی بیای؟!

خودم را در آینه نگاه می کنم.آنقدر لباس پوشیدم و سر و صورتم را پوشانده ام که قابل شناسایی نیستم.دو تا جوراب ، دو تا شلوار ، ژاکت ، پالتو ، کلاه ، شال گردن و ... . می گویم : می ترسم از گرما بمیرم با این همه لباس!

ساعت 11 با برادر و خواهرم می رویم حسینیه ی آن طرف خیابان.حرکت از آنجاست.در حیاط حسینیه، دوستم را می بینم. می پرسم می رن انشاءالله امشب؟ می گوید : انشاءالله.صدای تماس برادرش با بچه های هیئت های مسجد را می شنوم: سلام مهدی جان! قبول باشه.چی شد می یاید شما هم یا نه؟.. از خواهرش ماجرا را می پرسم. می گوید : امسال ؛ هیچ کدومشون نمی یان.پارسال همه از مسجد حرکت می کردن ، می اومدن اینجا با هم می رفتیم اما امسال گفتن نمی یایم.

حرکت جمعیت شروع می شود.مثل دانشگاه ، مثل اعتکاف ، مثل حوزه دانشجویی، مثل...  جمعیت خواهران چندین برابر برادران است! به دوستم که سابقه چندین ساله در پیاده روی دارد، می گویم : وای ؛ چه جمعیتی ! دمشون گرم.چه عاشقن !می گوید .امسال خیلی کمن. هرسال 200 نفری می شدیم.امسال هوا سرده دیگه !

به خودم قول داده بودم  که در راه فقط به تو فکر کنم .آشنایی ام با تو کی بود ، نمی دانم.اما خوب یادم هست که یک شب قدر وقتی پایان مراسم، به تو سلام می دادند، با دلی شکسته گفتم : آقا ؛ انصافه؟! همسایه باشی و لیاقت زیارت پیدا نکنی.آخه من توی کل عمرم ، چندبار اومدم حرم؟خُب؛خودت مادر و پدرم رو راضی کن.خودت توی دلشون بنداز که بزارن تنهایی گاه ، گاهی بیام.چیه آقا؟ یعنی اینقدر گناهکارم که حوصله ام رو نداری؟ ...یادت هست آقا؟ بعد از آن مراسم، خودت ، دعوتم کردی و همان روز، نماز صبح را در حرمت خواندم. می دانم که سالهاست، مادر و پدرم را هم ،خودت راضی می کنی.

مسجد امام رضا(ع) در بلوار جلال آل احمد  را که می بینم با تعجب می گویم : چقدر زود رسیدیم.چه عالی !

چای می دهند، می دانم که در راه خبری از دستشویی نخواهد بود. برنمی دارم!!

برادران ، وقتی کم باشند یعنی  مداح ندارند و دستگاه صوت هم نیست .این یعنی یا حرف زدن با دوستان و یا تنهایی امین الله خواندن: السلام علیک یا امین الله فی ارضه ....

206ی نگه می دارد و شله زردها را بینمان تقسیم می کند.قاشق هم هست.خدا خیرشان بدهد.شالگردن را پایین می آورم و شروع می کنم به خوردن.یادم نمی آید تا حالا ، در حین راه رفتن، آن هم در هوای خیلی سرد ، چیزی خورده باشم.لب و انگشتان دستم را حس نمی کنم.فکر کنم یخ زده باشند!

ادامه دارد....

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 6:2  توسط سوهان  |